تبليغاتX
دریچه ای به قلب من
دریچه ای به قلب من
روزمرگی ها و درد دل های من
 
سلام به همه ی خواننده های خوب و بامعرفتم

این مدت که نیومدم بی علت نبوده .علتش اینه

که کامپیوترمون میز نداره و فعلا وقت نکردیم بریم

میز بخریم.ما ۲۰ آذر بالاخره اسباب کشی کردیم و

رفتیم خونه جدید و تو این مدت من و همسرم

کاملا مشغول چیدن خونه بودیم که البته سرعتمون

هم خوب بود ولی این ریزه کاری ها انگار تمومی نداره

و دیروز تازه زدن پرده ها تموم شد.بله من عروسی

هستم بدون جشن عروسی که به خونه خودم رفتم و

لذت چیدن وسایل ُخرید خونه ُکار توی خونه خودم رو

تجربه کردم .شاید بگین الان داغی که از این چیزها

لذت می بری.

اتفاق دیگه ای هم که افتاده اینه که بیکار شدم و

حقوق ۵ ماه رو هنوز بهم نداده و هیچ دسترسی بهش

ندارم.راستی الان از خونه مامانم آپ کردم و نمی دونم

دیگه کی بتونم بیام ولی نظراتتون رو از طریق موبایل ام

چک می کنم و وبلاگ هاتون رو می خونم ولی متاسفانه

نمی تونم با موبایل کامنت بزارم.

پس علت نیامدنم اینا بود و باید بگم دلم واسه همه تون

تنگولیده.شاد باشین و به یادم بمونین



ارسال شده در: دوشنبه هفتم دی 1388 :: 12:14 :: توسط : من
سلام به همه ی دوستای خوبم

ما بالاخره تصمیم خودمون رو گرفتیم و بی عروسی به خونه مون

میریم.پنج شنبه شب رفتیم و خونه رو با برادر شوهرم و خانمش

تمیز کردیم و جمعه ساعت 7 صبح اساس هامون رو بردیم به

خونه امیدمون ،آره این اسمی هست که من روش گذاشتم و

احساس خوبی بهش دارم .دیشب هم با همسرم رفتیم و دو تایی

با کلی ذوق و شوق کلی از کارتن ها رو باز کردیم و تقریبا نصف

آشپزخونه رو چیدیم تا 12 شب طول کشید و چقدر مزه داشت

نمی تونم بگم چه حسی داشتم .خونه خیلی ریزه کاری و غیره

داره و باید زنگ بزنیم تا برای نصب یخچال و ماشین لباس شویی

و گاز بیان تا کار ها زود تر انجام بشه.با این که خیلی خونه

کوچیکه ولی من خیلی دوسش دارم.همسرم همه خونه رو تقریبا

بازسازی کرده و مثل ماه شده.دیروز زمان اسباب کشی یکی

از پایه های مبل شکست و من خیلی ناراحت شدم و همین طور

روی یکی از عسلی های تختم خش زیادی افتاده که اون هم

در طی اسباب کشی رخ داد و خیلی اعصابم رو خرد کرد.ولی

فعلا این برام مهمه که با دستای خودمون خونه عشقمون رو تمیز

می کنیم و می چینیم.

راضیم به رضات خدا جون

ممنون که روم رو زمین ننداختی

درسته عروسی نگرفتیم ولی من شادم



ارسال شده در: شنبه بیست و یکم آذر 1388 :: 16:34 :: توسط : من

عمر شادی من خیلی کوتاه است

اگر حال خوندن یه مطلب پر از غم دیگه رو ندارین

همین الان روی اون ضربدر کوچیک بالای صفحه

کلیک کنین.

من عروسی نمی خوام حتی اگه از نظر شما و یا

هرکس دیگه ای اه اه و پیف پیف و وا خدا مرگم بده

باشه من هیچ وقت حسرت اش رو نمی خورم.

من فقط می خوام برم خونه ام و زندگی کنم.من

اینجوریم حتی اگه کسی خوشش نیاد.

پدرشوهرم امروز مرخص میشه ولی چه فایده

همش باید اکسیژن بهش وصل باشه حتی تو حموم

لعنت به هر چی سیگاره حالا انقدر بکشین تا

شیره جونتون آب بشه،ارزشش رو داره؟؟؟!!!

برای پرده های خونه دیگه پولی نمونده حقوقم

رو که نمیده الان چهار ماهه.نمی دونم چی کار کنم

ابروم نمیره که اینا رو بگم چون من فقط برای شما

یه دوست مجازیم.

دلم خونه خودم رو می خواد این توقع زیادیه؟
دلم می خواد آرامش داشته باشم.

این حکمت هر چی که بود داره منو میسوزونه

8888888888888888

من از این دنیا چی میخوام؟

پی نوشت:حسابی زده به سرم و از صبح دو تا مشتری

خوب رو پروندم که از شرکتمون 

خرید نکنن خوب کردم تا این مدیرعامل ... باشه که

اینقدر من وهزار تا آدم دیگه رو نپیچونه 



ارسال شده در: سه شنبه هفدهم آذر 1388 :: 10:35 :: توسط : من

 

دلم پره ، دلم خیلی پره

احساس عجیبی دارم .حس می کنم یکی گلوم رو گرفته و

هی فشار میده ، احساس می کنم یه وزنه بیست کیلویی رو

قلبمه، احساس می کنم دارم منفجر میشم،احساس ضعف دارم.

دلم می خواد داد بزنم نمیشه می خوام فرار کنم از خودم.

دلم می خواد خودم رو برای کسی توضیح ندم.خسته ام شکسته ام

انگار یه خنجر تو قلبم جا به جا میشه.

خیلی فشار بهم میارن چرا؟آخه چرا؟مگه تقصیره من بوده

مگه من چی کار کردم.همه ازم توقع دارن.بابا ولم کنین

هر کی یه متلک می اندازه و حداقل میگه دلم خنک شد پس

دل لعنتی من چی؟من آدم نیستم؟خسته ام خسته،هر کی یه راهکار

میده ، آخه زندگی من به شما ها چه ربطی داره، نمی بینین من

داغونم ، مثل احمق ها همش باید بخندم وبه روی خودم نیارم

چرا ؟ چون بزرگترند احترامشون واجبه ،ولی اونا هر کاری کنن

و هر حرفی بزنن مجازه مخصوصا آتیش زدن قلب من.

خدا تویی که هیچ کارت بی علت نیست خدا تویی که همه رو

یه اندازه دوست داری حتی بدترین هامون رو خدا تویی که در

مورد هیچ کس قضاوت نمی کنی خدا تویی بزرگی یه راهی پیش

پام بزار خدا جون خیلی خسته ام خدا می دونم که فقط باید از تو

خواست می دونم خودت میبینی و می شنوی و از اعماق قلبم خبر

داری کمکم کن.خدا دل من رو شاد کن خدایا دارم له میشم.اینجا

تو شرکت تنهام و بلند بلند گریه می کنم کسی نیست که ازم ایراد

بگیره یا بهم گیر بده یا اذیتم کنه فقط خودم و خودت .........

ای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

الهی تو آنی که توانـــــــــــــــــــــــی

 



ارسال شده در: چهارشنبه یازدهم آذر 1388 :: 11:55 :: توسط : من
سلام به همه دوستای خوبم که آمدن و بهم روحیه دادن حالم رو پرسیدن 

و نگرانم بودن.امدم جدید ترین خبرها رو بدم.این چند روز همش خونه همسرم

بودم حال پدرش هر روز بدتر میشد.بالاخره جواب آزمایش ها رو دیروز بردیم

تا به متخصص ریه نشون بدیم.وقتی دکتر به عکس ها نگاه کرد پرتشون کرد

و دو دستش رو گذاشت پشت سرش و به جاریم گفته :

خانم این آقا ریه نداره ! تقریبا هشتاد نود درصدش از بین رفته!!!!

همین الان ببرینش فلان بیمارستان بخوابونیدش.من و همسرم تو ماشین 

منتظر بودیم چون انقدر مطب شلوغ بود حتی جای ایستادن نداشت حالا شما

فقط حال و قیافه ما رو تو اون لحظات تجسم کنید!پدرش باز هم حاضر نمیشد

بره بیمارستان و با اصرار ما ها رفتیم.اشکی بود که از گونه هامون سرازیر میشد 

ولی جلوی اون می گفتیم هیچی نیست خوب میشی و می خندیدیم.

الان 2 ساله ناراحتی ریه داره و هر کاری کردن دکتر نرفته یعنی حتی 1 بار

پیش متخصص ریه نرفته و این هم نتیجه اش.شوهرم مثل ابر بهار گریه می کرد

و من نمی دوستم چه جوری آرومش کنم خودم داشتم دیوونه میشدم.

مادرش که همش خودش رو سرزنش می کرد و می گفت که من (یعنی خودش)

بهش ظلم کرده و باید زودتر یه کاری می کرده.ولی فایده اش چیه

آبی که ریخته جمع نمیشه.خلاصه تمام اینایی که گفتم میشه:


عروسی کنسل شد ،عقب افتاد ،عروسی بی عروسی

یا هر اسم دیگه ای که می خوایید روش بزارین.همه چیز باید کنسل 

شه.غذا-آرایشگاه-ارکستر-کارت هایی که پخش نشد و مثل آینه دق منه

و......

تمام کیبرد خیسه از اشکام  

پی نوشت: از همه دوستان ممنون شما ها یه جورایی واسه من شدین 

قوت قلب.کاش بازم بتونم بیام و از شادی هام بنویسم.

سمیه و بهناز عزیز وبلاگی نداشتین تا بیام و تشکر کنم از همین جا متشکرم


دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست



ارسال شده در: یکشنبه هشتم آذر 1388 :: 11:0 :: توسط : من
حال پدرشوهرم بد شده و دکتر گفته باید سریعا بستری بشه

گفتن به شوهرم نگم.ولی من دارم دیوونه میشم.نمی دونم چی

کار کنم.اگه ...

پی نوشت: اول از همه از همه دوستای عزیزم ممنون که دعا کردن

و تنهام نذاشتن .خیلی خیلی ممنون.دیگه اینکه دیروز جاری ام به 

شوهرم گفته بود و من هم البته بهش گفتم وقتی ازم خواستن نگم

انگار یه نفر گلوم رو گرفته بود و فشار میداد ببینمشون می گم

که دیگه هیچ وقت از من نخوان که چیزی رو از همسرم پنهان کنم

چون نه می خوام و نه می تونم.

دیشب رفتن دکتر قلب و نوار قلب دوباره گرفتن و دکتر گفته مشکلت 

بیشتر از ریه است و کلی قرص داده و گفته فردا برو دکتر ریه 

حالا امروز قراره بره دکتر ریه تا ببینیم چی پیش میاد از دیروز

صبح همین جور پریشونم.

حالا امروز صبح شنیدم که دیروز همسرم خیلی آشفته بوده و

من نگران اونم هستم .شدیدا نگرانشم 

خـــــــــــــــــدا کمکمون کن.

دوستای خوبم ما رو از دعای خیرتون محروم نکین

ای که تویی هم نفس بی کسان

جز تو کسی نیست کس بی کسان

بی کسم و هم نفس من تویی

رو به که آرم که کس من تویی




ارسال شده در: دوشنبه دوم آذر 1388 :: 12:29 :: توسط : من

 

دیروز آمدم که آپ کنم نشد یعنی این بلاگفا بازی درآورد.

امروز در حالی اومدم و می نویسم که فقط و فقط فکرم با

همسرمه به این فکر می کنم  که چقدر خسته است چقدر

به استراحت احتیاج داره چقدر تنها همه کار ها افتاده روی

دوشش و دیگه چیزی نمونده ببره.کارای تعمیرات خونه

رو انجام میده و هیچ کس نیست بهش کمک کنه، این کارها

رو من نمی تونم انجام بدم وگرنه دریغ نمی کردم.خـــــــیلی

نگرانشم.از طرفی دیگه چند روزه ضعف و سرگیجه بدی

دارم و امانم رو بریده.اگر عروسی اینه پس شادی اش

کو؟کاش این روزها زود بگذره.کاش برادرم کمی کمک

می کرد ولی متاسفانه هیچ وقت روش نمی تونم حساب

کنم.نمی دونم چی بگم یه وبلاگ رو می خوندم که دختره

نامزد کرده و همه اش به گردش و مسافرت و اینها بود

ما تو تمام این مدت از زمانی که عقد کردیم همش دنبال

کارهامون بودیم و یادم نمیاد حتی یه سینما رفته باشیم.

چی کار کنم؟ چجوری کمکش کنم؟چه کاری ازم میاد؟

نمی تونم خستگی و ناراحتی اش رو ببینم و بی تفاوت

باشم.خوش به حال اونایی که کسانی رو دارن و کمکشون

می کنن.بیچاره همسر من برای همه دویده ولی حالا

که نوبت خودش شده هیچ کس سراغی هم ازش نمی گیره.

اگه کارها تموم شه این جمعه اسباب می بریم.

دیشب تعریف می کرد که همکارش که متاهل است و یک

دختر چهار ساله هم داره با هم رفته بودن بیرون به مدت سه

چهار ساعت و وقتی برگشتن دیدن که دزد به خونه شون

زده و همه چیز رو جمع کرده و برده حتی به عروسک

بچه هم رحم نکرده!!خیلی خیلی ناراحت شدم و دلم سوخت

بیچاره حاصل زحمت چند سالش تو یک شب دود شد رفت

هوا.همه طلا ها و ... برای همینه می گن حفاظ های آهنی

جلوی در هاتون بزنین .

از هر دری گفتم برم که اصلا حال ندارم......

  سیزده روز مونده به عروسی من



ارسال شده در: یکشنبه یکم آذر 1388 :: 16:3 :: توسط : من

من دوباره اومدم. Hello

این بار یه کم زودتر امدم.

چه خبر؟.... ممممم  

خبر که زیاده ولی نمی دونم از کجاش بگم. 

قراردادی که جمعه برای غذا بسته بودن رو فسخ کردن و

 دارن دنبال یه جای دیگه می گردن. دیشب باز عروسی

 یکی از همکارای همسرم دعوت بودیم و من عــــذا گرفته 

بودم چون هیچ کس رو نمیشناختم  که دیشب زنگ زد و

 گفت ولش کن نمی ریم حال عروسی رفتن ندارم! و الـــبته

 من خیالم راحت شد.

یه خبر که از همه مهم تره اینه که دیشب با هم رفیتیم کــــه

 واسه اتاق خواب سرامیک انتخاب کنیم ولی به نتیجه ای

 نرسیدیم وبعدش رفتیم و من واسه اولین بار خونه مون 

رو دیدم.دیشب همسرم همه اش کیش و مات بود 

هر کاری کردم بتونم شادش کنم زیاد موفق نشدم.

 مهم ترین علتش اینه که دست تنهاست و هزار تا کار رو

 دوشش ریخته  و کلی دلم می خواد بهش کمک کنم ولی 

بعضی کارها کار من نیست. نمی دونم خودم هم 

گیج شدم.مستاجر ... مون هم که خونه رو مثل یه تیکه 

آشغال تحویل داده و بیشترم همسرم نگران اونه .تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

اینقدر کثیف و افتضاحش کرده که حد نداره.یعنی تو این

 دو سالی که اینجا بودن می تونم  قسم بخورم حتی یک بار 

این حموم و دست شویی شسته نشده و گوشه هاش کپک 

زده.خونه نوساز دسته گل رو  نابود کرده.سینک

 آشپزخونه انگار روش اسید ریخته  باشن خورده شده

 و تمام کابینت ها داغونه .حتی میخ و  گیره هاشــــونم

 نکندن و هر چی بگم نمی تونین تصورش رو بکنین.

خلاصه که چند برابر پول رهن و اجاره باید خرجش بشه

 تا مثل اولش شه.ولی نقشه خونه خیلی خوبه و بیشتر از

 متراژش نشون میده و در هر حال من دوســـــــــــــــش

 دارم و امیدوارم که روزگار خوبی

 رو توش بگذرونیم.کاش می تونستم یه جوری بیشتر کمک 

کنم زندگی خیلی سخته تازه من هنوز واردش نشدم امیدوارم

 بتونم از پس مسئولیت ها بر بیام و زندگی خوبی داشته باشیم.

نمی دونم واسه عروسی موهام رو رنگ کنم یا نه هنوز

 شک دارم.Brown Hair Black HairRed Hairراستی برای ماه عسل نظرمون

 عوض شد و می خواییم بریم شیراز شهر عشق ، آخ که چقدر دلم

 می خواد برم حافظیه من تا حالا شیراز نرفتم امیدوارم

 خوش بگذره بهمون.

شمارش معکوس دوباره شروع شد

18 روز به عروسیمون مونده یعنی 14 آذر

Rock n RollJazz BassJazz Saxophone



ارسال شده در: سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 :: 14:27 :: توسط : من

 امروز می خوام از نگرانی هام بنویسم به قول بعضی وبلاگ نویس ها

اینجا وبلاگ منه پس هر چی دلم بخواد توش می نویسم.

قبلش بگم اینا فکرای منه و قصد قضاوت در مورد دیگران و کارهاشون 

رو ندارم و فقط تکه ای از قلب منه.

نگرانی های من بدون اولویت:

1.خوشبختانه خونه مون خالی شده و امروز کلیدش رو تحــــــــویل می گیریم

 ولی متاسفانه همسر عزیز من کاملا دست تنهاست و خودش باید همه کار ها 

رو انجام بده.باید خونه رنگ بشه و کمی تعمیرات میخواد ،آینه ها باید نسب بشه

 و اتاق خواب هم باید سرامیک بشه.قابل ذکر است که من در هیچ موردی اصرار 

ندارم و دلم نمی خواد بیشتر از این تحت فشار باشه.اینایی که گفتم تازه باتوجه به

 اینکه همسرم خودش آشنا داره باز هم مبلغ قابل توجهی میشه.در آخر این مـــورد

باید بگم:خونه ما 45 متر بیشتر نیست (قابل توجه اون هایی که ناشکری می کنن!!)

و چون مال خودمونه خدا رو شکر میکنیم.

2.قسط های وام شروع شده و اولین قسط رو امروز پولش رو دو دستی به من داد

  من پرداخت کردم و این داستان تا 3 سال ادامه دارد ماهی 112000 تومان.

3.هنوز وسایل مون رو کامل بسته بندی نکردیم و خورده ریز زیاد داریم که من

 واقعا نمی دونم "کجای دلمون جاش بدیم"!!!

4.از شدت استرس و اینکه چی میشه و اینا هرشب خوابمون به هم ریخته و 

مادر شوهر عزیز میگه هر شب سه صبح از خواب میپره و من هم دلم می سوزه.

5.کارهای عروسی تمومی نداره پنجشنبه رفتیم کارت ها رو گرفتیم و

برای اجاره شنل رفتیم چهار راه جمهوری که اونم 15000 تومان

میشه و دیروز هم برای غذا رفتن صحبت کردن و وقتی رسیدن خونه

تازه حساب کردن 30 نفر مهمون هاشون بیشترن!!! واین داستان

امروز دوباره ادامه دارد...

6.اینقدر مرخصی گرفتیم که پر شده و برای 3 روزی که قرار است

بریم ماه عسل!!! زیباکنار موندیم چه جوری مرخصی بگیریم و از طرف

دیگه من 750000 تومان هنوز از حقوق ماه های قبل طلب دارم که

 احتمالا روز قیامت پرداخت خواهد شد!

7.به 3 نفر بدهی دارم و اعصابم خورده و همه اش یه ماشین حساب

دستمه .بیچاره همسرم تا حالا فقط 3 میلیون خرج شده و کلی خرج دیگر مونده.

8.من از اول اعتقادی به عروسی نداشتم ولی دیگران گفتن بگیریم و

قرار بود کوچیک باشه ولی همه چیز بزرگ تر شده.

9.عروسی رو به خاطر چند تا از فامیل های قشنگ من کمی عقب انداخته

 بودیم که حالا اونا میگن 50 % شاید بیان و من دلم میخواد خرخره همه

 شون رو بجوم!!!!!

10.خونه مون رو باید تا قبل از عروسی بچینیم.که البته این قسمت شیرینش 

هست ولی کلی کار داریم.

پروردگارا یه چند جفت دست اضافه و یه چند چمدان تراول عنایت فرما!!!

 آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین



ارسال شده در: شنبه بیست و سوم آبان 1388 :: 11:35 :: توسط : من

 

الان که دارم می نویسم دلم درد می کنه و از طرف دیگه فکرم خیلی مشغوله .

به خیلی چیزها فکر می کنم .مغزم شده مثل اتوبان که کلی ماشین به سرعت

ازش رد میشه.دلم می خواد بنویسم از همه چیز و همه جا ولی نمی دونم که

از کجا باید شروع کنم.داشتم به خصوصیات خودم فکر می کردم که از همه

بدترش حساس بودنمه و دیگری اینکه از چیزای جدیــــد و تجربه های اول

حالا هر چی که می خواد باشه می ترسم دست خودمم نیست.انقدر بهش فکر

می کنم تا مخم منفجر بشه! نمی دونم این منم که اینقدر خودمو اذیت می کنم

یا دیگران هم اینجوری هستن.به هر حال، بگذریم.

این ترم ثبت نام نکردم چون دیدم تو برنامه هامونه و همش باید غیبت کنم

گفتم چه کاریه! ترم دیگه میرم.کم کم کارای دیگه رو هم داریم انجام میدیم

یکم دیگه می خوام از خودمون بگم:

ما همیشه هم رو دوست داشتیم و البته مثل همه مشکلاتی هم داشتیم ولی

خوب با هم کنار اومدیم و نامردی نیست که بگم من بیشتر کنار اومدم .

اولین بار که دیدمش سال دوم دانشـــگاه بودم و روزی بود که با دوستم

می خواستیم بریم کلاس تربیت بدنی که دربند بود و به ناچار توی ایستگاه

اتوبوس رسالت تو میدون قدس با هـم قرار گذاشتیم! و من با دوستم رفتم

تا برای اولیـن بـــار ببینمش.قدش تقریبــا بلند بود یادش بــــخیر اون موقع

موهاشم بیشتر بود و البته کمی بور بود که الان احساس می کنم کمی تیره تر

شده و البته کمی ریخته (البته تقصیر من نیست ها ! کارش خیلی سنگینه)

یه ریش پروفسوری هم داشت دراززززز!!! من از ریشش دهنم باز موند

و البته خودشم فهمید و البته دیگه اونجوری ندیدمش .

بعد ها بهم گفت که خدا خدا می کردم آرزو تو باشی نه دوستت!

البته دوست من خیلی ماهه و الان همسرم میگه که مثل خواهر واسه

هر دومون هست.اون روز یه دور توی میدون قدس و تجریش زدیم

که البته خیلی کوتاه بود و یه بستنی هم خوردیم و اون رفت وقتی که

رفت دوستم برگشت و رو به مـــــن گفت دیدی چقدر چشماش روشن

بود!! منو می گی همینجور موندم و گفتم من تو صورتش نگاه نکردم

تو کی دیدی!منم که سربزیر ! (اینو دیگه جدی میگم)

خلاصه اون روز تموم شد و ما با فاصله های زمانی زیاد هم رو میدیدیم.

بعدا اگه شد بازم می نویسم.



ارسال شده در: دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 11:57 :: توسط : من

دل نوشته های یه آدم خیلی معمولی با خواسته های معمولی


پيوندها